شدم چوپان گله ی غم
و گله مرا به هر سو می برد
به صحراهای خشک و دشتهای بی اب
به کویر های اشک باران
و به مزار بوته های تلخ حسرت...
میان من و تو
فاصله کوهی ست
دریایی ست
می شنوی؟
می شنوی هر نیمه شب
صدای زنی را
که خونین تر از نیلوفر
سر میکشد از سکون مرداب؟
از چه می گریزی؟
این فریاد زنی ست
که در سرت می پیچد
و تو هیچگاه از ان رها نخواهی شد
نفرین بر تو
ایینه ها را نشکن
پنجره ها را نپوشان
ظلمت را به خود روا مدار
روشنی
از تو روشن میشود
روشنایی دلیل این هستی روشن است