ان قدر زیاد خوابت را دیده ام
ان قدر زیاد با سایه ات راه رفتم ،حرف زده ام
که دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده
تنها باقی مانده تا سایه ای باشم در میان سایه ها
صد بار سایه تر از سایه
سایه ای که اید و باز اید
در هستی درخشان تو
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:13 توسط سوگل
|
زندگی نبود هنگامه درد بود
از اغاز تا به انتها
و من افسوس می خورم
که چرا
وچگونه به اینجا رسیده بودم
زمین
و امیزه اتش وخون
زمین
وامیزه پستی و جنون
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:45 توسط سوگل
|