عشقم جام گذاشت
با دو چشم مست و آهو وار خويش
كاش ميشد كه به من خيره شوي
كاش ميشد شاد و خوشحالم كني
با كلام روشن وگيراي خويش
كاش در قلب تو جايي داشتم
كاش چون باغ بزرگي در بهشت
در دلم حال و هوايي داشتم
كاش روحت ، نَفَست ، احساست
كاش چَشمت ، بدن چون ياست
همه را يك شبه صاحب ميشدم
در دلم بهر تو لايق ميشدم
كاش هر لحظه كه من دلتنگم
در درون دل خود بي رنگم
ناگهان از تو پيامي ميرسيد و باز، خندان ميشدم.
كاش بودي به كنارم با عشق
ولي افسوس و دريغ از اين عشق
چون كه راه تو ز راه من جداست
رسم دنيا با دلم بس بي وفاست
كاش تقدير تو اينگونه نبود
كاش تقدير من اينگونه نبود
كاش درك تو، كمي كوچك بود
درد تو درد جداماندن نبود
كارت از وابستگي بد گفتن و رفتن نبود
آه
اين چه رسميست خدا!!!
كاش تو ، بد بودي و مست و خراب و نابــِكار
من به ديدارت نمي ماندم حريص و بي قرار!
كاش در ديدار اول تا ابد
از نگاهت از وجودت از لبت
در دلم بي عشق و بد دل ميشدم
كاش ميگفتي ، كه عاشق نيستي
كاش ميگفتي ، كه صادق نيستي
كاش با لبهاي داغت ، عاشق و رسوا نميكردي مرا
من چه ميگويم ؟ چرا؟!
او كه تقصيري ندارد ، اي خدا!!!
من به او گفتم: كه عاشق گشته ام،
من به او گفتم : نگاهت پر نفوذ و جالب است،
من به او گفتم : لبت همچون شرابي بر وجودم غالب است،
من به او گفتم : كه با قلبم بمان،
من به او گفتم : دمي با من بخوان،
من ازو چيزِ زيادي را طلب كردم ؟ نميدانم!
من فقط محتاج اين بودم كه او باشد
همين.
لحظهء دلتنگي ام را پر كند؛
گاهگاهي هم پيامي را فرستد سوي من
نامه را بگشايم و بينم كه او در نامه اش
گفته اي ديوانهء من، دوستت خواهم داشت.
ولي افسوس كه او
اين كرده را هم بس دريغ از عشق پاكم ميكند.
از همين جا به دلش ميگويم :
تو گر از عشق و دلِ من، بي مهابا بگذري يا نگذري
تا نهايت در دلم يادت عزيز و ماندنيست
آن كتاب شعر را كه دارم از تو يادگار
تا نهايت شعرهايش ماندگار و خواندنيست
عكس زيبايي كه دادي روزگاري يادگار
تا ابد در قاب قلبم ماندگار و ديدنيست
.
.
.
مي خواستم وبلاگم رو ببندم ولي هنوز خيلي كار دارم
توي اين مدت به يه جاهايي رسيدم كه باورش برام خيلي سخته
من تنها بودم و تنهاتر شدم و هيچ كس نمي تونه تنهايي منو پر كنه هيچ كس...
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت
17:27 توسط سوگل| |