من به خاطر غروري كه داشتم به تو چيزي نگفتم
حاضر بودم به همه ثابت كنم دوستت دارم ولي به تو حرفي نزنم
مي دانستم دوستم داري بيشتر نه ولي كمترم نبود
به همين اميد خوش بودم تا يه روز تلخ
يه روز سياه فهميدم رفتي
ديگه كاري نمي تونستم بكنم جز اين كه بيام و بگم دوستت دارم
اما
وقتي امدم گفتي دير اومدي رفتم
گفتي منتظرم موندي نيامدم
گفتي به من ديگه هيچ حسي نداري
اما باور نمي كنم
چون از نگات خوندم هنوز من توي دل مهربونت يه جايي دارم
باورنم نمي كنم
چون خواستم برم نذاشتي
فهميدم كه يه ذره دوستم داري
با اين كه با من سرد رفتار مي كني
ولي
هنوز بهت مي گم دوستت دارم
فاصله و دوري چشمات خيلي زياد شده
بي نهايت تنهام اي كاش برگردي
.....