تبليغاتX
ساز ناکوک
گفتی :زمستان را دیدی خاموش ولی پر از سنگ بارانهایی که می امد و نورانی بودند

گفتم:زمستانی نبوده مگر جز چشم من

گفتی:بهاری را دیدی سر سبز و زیبا پر از پروانه و گل

گفتم:بهاری نبوده نازنین جز دل من

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 14:54  توسط سوگل  | 

در فراسوی ابرها تنها نشستم

تنها ...

نه !

تنها نه !

من با رویای با تو بودن

اینجا نشستم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 14:50  توسط سوگل  | 

تازیانه ای بر پیکرم زدی دیگر نزن

سیلی بر چشمانم زدی دیگر نزن

فکر کنم بس باشد ضربه ای که بر من مینواختی

می زدی تا بیدار شوم

و من در اوج هوشیاری

جز تو نقش در چشمانم ندیدم

چشمانم صورتکی پر ز نور میبیند

صورتی که ماه را در خاطرم زنده میکند

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 15:20  توسط سوگل  |