گفتم:زمستانی نبوده مگر جز چشم من
گفتی:بهاری را دیدی سر سبز و زیبا پر از پروانه و گل
گفتم:بهاری نبوده نازنین جز دل من
در فراسوی ابرها تنها نشستم
تنها ...
نه !
تنها نه !
من با رویای با تو بودن
اینجا نشستم
تازیانه ای بر پیکرم زدی دیگر نزن
سیلی بر چشمانم زدی دیگر نزن
فکر کنم بس باشد ضربه ای که بر من مینواختی
می زدی تا بیدار شوم
و من در اوج هوشیاری
جز تو نقش در چشمانم ندیدم
چشمانم صورتکی پر ز نور میبیند
صورتی که ماه را در خاطرم زنده میکند