ساز ناکوک
گفتم:زمستانی نبوده مگر جز چشم من گفتی:بهاری را دیدی سر سبز و زیبا پر از پروانه و گل گفتم:بهاری نبوده نازنین جز دل من در فراسوی ابرها تنها نشستم تنها ... نه ! تنها نه ! من با رویای با تو بودن اینجا نشستم
گفتی :زمستان را دیدی خاموش ولی پر از سنگ بارانهایی که می امد و نورانی بودند
نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت
14:54 توسط سوگل| |
نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت
14:50 توسط سوگل| |
| Design By : Night Skin |


