تبليغاتX
ساز ناکوک


ساز ناکوک

 

 

 

و من

             همین من خسته

در هزار دوم دلواپسی

هنوز در اغاز اوارگی خویش

                                پرسه میزنم

در خیابانهائی که به گرد خورشید میگردند

سرگردانم

برای یافتن شانه های دوست مانندی

که بر ان تکیه زنم

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:43 توسط سوگل| |

شدم چوپان گله ی غم

و گله مرا به هر سو می برد

به صحراهای خشک و دشتهای بی اب

به کویر های اشک باران

و به مزار بوته های تلخ حسرت...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:53 توسط سوگل| |

 

میان من و تو

    فاصله کوهی ست

  دریایی ست

می شنوی؟

می شنوی هر نیمه شب

صدای زنی را

که خونین تر از نیلوفر

سر میکشد از سکون مرداب؟

از چه می گریزی؟

این فریاد زنی ست

که در سرت می پیچد

و تو هیچگاه از ان رها نخواهی شد

                                              نفرین بر تو

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 10:35 توسط سوگل| |

ایینه ها را نشکن

پنجره ها را نپوشان

ظلمت را به خود روا مدار

 

روشنی

از تو روشن میشود

روشنایی دلیل این هستی روشن است

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:58 توسط سوگل| |

بگذار ناگفته ها

ناگفته باقی بماند

اگر من و تو را جدا می سازد

اگر من و تو را ما نمی کند

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 12:0 توسط سوگل| |

ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیکانم
غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد
ما باید مادرانمان را دوست بداریم
وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند
ما باید بدویم دستشان را بگیریم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند
ماباید پدرانمان را دوست بداریم
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
ما باید دوست بداریم

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:56 توسط سوگل| |

بعد از رفتن تو خیره مانده است

چند قطره اشک

بر گونه اش

چندقطره اشک

بر گوشه نامه اش

می چکد

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 16:12 توسط سوگل| |

 

 

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره

از باغچه ی همسایه سیب را دزدیم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست در گوش من ارام ارام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد ازارم

و من اندیشه کنان غر این پندارم

که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:8 توسط سوگل| |

 

ان قدر زیاد خوابت را دیده ام

ان قدر زیاد با سایه ات راه رفتم ،حرف زده ام

که دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده

تنها باقی مانده تا سایه ای باشم در میان سایه ها

صد بار سایه تر از سایه

سایه ای که اید و باز اید

                              در هستی درخشان تو

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 12:13 توسط سوگل| |

زندگی نبود هنگامه درد بود
از اغاز تا به انتها
و من افسوس می خورم
که چرا
وچگونه به اینجا رسیده بودم

زمین
و امیزه اتش وخون
زمین
وامیزه پستی و جنون 


نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:45 توسط سوگل| |


Design By : Night Skin