تبليغاتX
ساز ناکوک


ساز ناکوک

دل من در دل شب


خواب پروانه شدن مي بيند !


مهر صبحدمان داس به دست


خرمن خواب مرا مي چيند !


آسمانها آبي


پـَـر مرغان صداقت آبي است


ديده در آئينه ي صبح تو را مي بيند ....


از گريبان تو صبح صادق


مي گشايد پـَـر و بال .....

 

                                       ح.مصدق

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:33 توسط سوگل| |

تا نسوزم

تا نسوزانم

تا مبادا بی هوا خاموش ...

پس چگونه

بی امان روشن نگه دارم

سالها این پاره آتش را

در کف دستم ؟

تا بدانم همچنان هستم !

 

ق.امین پور

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15:55 توسط سوگل| |

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است.

نمی دونم کی برمی گردم فردا یا چند سال دیگه ...

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:41 توسط سوگل|

چرا تا شکفتم

چرا تا تو را داغ بودم ، نگفتم

چرا بی هوا سرد شد باد

چرا از دهن

حرفهای من

افتاد ....

 

 ق . امین پور


نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 15:49 توسط سوگل| |

قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود ...

و من چقدر ساده ام
که سالهاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاهِ رفته
تکيه داده ام ! ...

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:33 توسط سوگل| |

بالاخره تنها شد

با سکوت به کناری خزید

و

تمام کناره ها را پر کرد

تا مرز من و افکارم

تماشا کردم

به تو نگریستن شعرهایم را برهنه به دنیا می اورد

لعنت بر تو...

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 16:55 توسط سوگل| |

 

 

 

و من

             همین من خسته

در هزار دوم دلواپسی

هنوز در اغاز اوارگی خویش

                                پرسه میزنم

در خیابانهائی که به گرد خورشید میگردند

سرگردانم

برای یافتن شانه های دوست مانندی

که بر ان تکیه زنم

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 15:43 توسط سوگل| |

شدم چوپان گله ی غم

و گله مرا به هر سو می برد

به صحراهای خشک و دشتهای بی اب

به کویر های اشک باران

و به مزار بوته های تلخ حسرت...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:53 توسط سوگل| |

 

میان من و تو

    فاصله کوهی ست

  دریایی ست

می شنوی؟

می شنوی هر نیمه شب

صدای زنی را

که خونین تر از نیلوفر

سر میکشد از سکون مرداب؟

از چه می گریزی؟

این فریاد زنی ست

که در سرت می پیچد

و تو هیچگاه از ان رها نخواهی شد

                                              نفرین بر تو

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 10:35 توسط سوگل| |

ایینه ها را نشکن

پنجره ها را نپوشان

ظلمت را به خود روا مدار

 

روشنی

از تو روشن میشود

روشنایی دلیل این هستی روشن است

نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 11:58 توسط سوگل| |


Design By : Night Skin