ساز ناکوک
و من همین من خسته در هزار دوم دلواپسی هنوز در اغاز اوارگی خویش پرسه میزنم در خیابانهائی که به گرد خورشید میگردند سرگردانم برای یافتن شانه های دوست مانندی که بر ان تکیه زنم شدم چوپان گله ی غم و گله مرا به هر سو می برد به صحراهای خشک و دشتهای بی اب به کویر های اشک باران و به مزار بوته های تلخ حسرت... میان من و تو فاصله کوهی ست دریایی ست می شنوی؟ می شنوی هر نیمه شب صدای زنی را که خونین تر از نیلوفر سر میکشد از سکون مرداب؟ از چه می گریزی؟ این فریاد زنی ست که در سرت می پیچد و تو هیچگاه از ان رها نخواهی شد نفرین بر تو ایینه ها را نشکن پنجره ها را نپوشان ظلمت را به خود روا مدار روشنی از تو روشن میشود روشنایی دلیل این هستی روشن است بگذار ناگفته ها ناگفته باقی بماند اگر من و تو را جدا می سازد اگر من و تو را ما نمی کند ده دقیقه سکوت به احترام دوستان و نیکانم بعد از رفتن تو خیره مانده است چند قطره اشک بر گونه اش چندقطره اشک بر گوشه نامه اش می چکد تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب الود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست در گوش من ارام ارام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد ازارم و من اندیشه کنان غر این پندارم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت ان قدر زیاد خوابت را دیده ام ان قدر زیاد با سایه ات راه رفتم ،حرف زده ام که دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده تنها باقی مانده تا سایه ای باشم در میان سایه ها صد بار سایه تر از سایه سایه ای که اید و باز اید در هستی درخشان تو
غژ و غژ گهواره های کهنه و جرینگ جرینگ زنگوله ها
دوست خوب من
وقتی مادری بمیرد قسمتی از فرزندانش را با خود زیر گل خواهد برد
ما باید مادرانمان را دوست بداریم
وقتی اخم می کنند و بی دلیل وسایل خانه را به هم می ریزند
ما باید بدویم دستشان را بگیریم
تا مبادا که خدای نکرده تب کرده باشند
ماباید پدرانمان را دوست بداریم
برایشان دمپایی مرغوب بخریم
و وقتی دیدیم به نقطه ای خیره مانده اند برایشان یک استکان چای بریزیم
پدران ‚ پدران ‚ پدرانمان را
ما باید دوست بداریم
| Design By : Night Skin |

