ساز ناکوک
دل من در دل شب ح.مصدق تا نسوزم تا نسوزانم تا مبادا بی هوا خاموش ... پس چگونه بی امان روشن نگه دارم سالها این پاره آتش را در کف دستم ؟ تا بدانم همچنان هستم ! ق.امین پور نمی دونم کی برمی گردم فردا یا چند سال دیگه ... چرا تا شکفتم چرا تا تو را داغ بودم ، نگفتم چرا بی هوا سرد شد باد چرا از دهن حرفهای من افتاد .... ق . امین پور با سکوت به کناری خزید و تمام کناره ها را پر کرد تا مرز من و افکارم تماشا کردم به تو نگریستن شعرهایم را برهنه به دنیا می اورد لعنت بر تو... و من همین من خسته در هزار دوم دلواپسی هنوز در اغاز اوارگی خویش پرسه میزنم در خیابانهائی که به گرد خورشید میگردند سرگردانم برای یافتن شانه های دوست مانندی که بر ان تکیه زنم شدم چوپان گله ی غم و گله مرا به هر سو می برد به صحراهای خشک و دشتهای بی اب به کویر های اشک باران و به مزار بوته های تلخ حسرت... میان من و تو فاصله کوهی ست دریایی ست می شنوی؟ می شنوی هر نیمه شب صدای زنی را که خونین تر از نیلوفر سر میکشد از سکون مرداب؟ از چه می گریزی؟ این فریاد زنی ست که در سرت می پیچد و تو هیچگاه از ان رها نخواهی شد نفرین بر تو
خواب پروانه شدن مي بيند !
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند !
آسمانها آبي
پـَـر مرغان صداقت آبي است
ديده در آئينه ي صبح تو را مي بيند ....
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پـَـر و بال .....
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود ...
و من چقدر ساده ام
که سالهاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطارِ رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاي ايستگاهِ رفته
تکيه داده ام ! ...
| Design By : Night Skin |


